شعبی که یکی از عرفاست می گوید: مردی گنجشکی صید کرده و بس
خوشحال بود گنجشک به صّیاد گفت : این سر و تن و پای
ضعیف به چه درد تو میخورد؟ مرا خلاص کن تا سه پندت دهم
که سرمایه ی زندگی ات شود . صّیاد : تو را آزاد کنم که بروی ؟!
شایدهیچ سخنی نگویی گنجشک : وقتی در دست تو هستم ،
یکی را میگویم. اگر پسندیدی رهایم کن تا دومین را بر روی درخت گویم
و سومی را بر هوا و بر ستیغ کوه میگویم . صّیاد: قبول است،بگو .
گنجشک : بر آنچه از دست رفت ، افسوس مخور . صّیاد :
آزادی ، برو بر درخت و پند دوم را بگو . گنجشک بر درخت :
سخن محال را باور مکن . پَر زنان از درخت برخاست و بر سر کوه
نشست و گفت در چینه دانم دو گوهر قیمتی بوده است
که هر یک بیست مثقال وزن دارد . اگر مرا کشتی ، بدان می رسیدی
صّیاد : آه و دریغ و افسوس که گول تو را خوردم .
اکنون پند سوم باز گو . گنجشک : تو که عقل نداری و پند اول
و دوم را به همین زودی فراموش کردی ، من به تو چه گویم ؟
مگر نگفتم بر از دست رفته افسوس مخور ، پس چرا حسرت خوردی
و امر محال را باور کردی ؟ من که دو مثقال وزن ندارم
چگونه چهل مثقال گوهر در چینه دان دارم ؟
برچسب:
نویسنده: امیر