خرید بک لینک

شعبی که یکی از عرفاست می گوید: مردی گنجشکی صید کرده و بس

خوشحال بود گنجشک به صّیاد گفت : این سر و تن و پای

ضعیف به چه درد تو میخورد؟ مرا خلاص کن تا سه پندت دهم

که سرمایه ی زندگی ات شود . صّیاد : تو را آزاد کنم که بروی ؟!

شایدهیچ سخنی نگویی گنجشک : وقتی در دست تو هستم ،

یکی را میگویم. اگر پسندیدی رهایم کن تا دومین را بر روی درخت گویم

و سومی را بر هوا و بر ستیغ کوه میگویم . صّیاد: قبول است،بگو .

گنجشک : بر آنچه از دست رفت ، افسوس مخور . صّیاد :

آزادی ، برو بر درخت و پند دوم را بگو . گنجشک بر درخت :

سخن محال را باور مکن . پَر زنان از درخت برخاست و بر سر کوه

نشست و گفت در چینه دانم دو گوهر قیمتی بوده است

که هر یک بیست مثقال وزن دارد . اگر مرا کشتی ، بدان می رسیدی

صّیاد : آه و دریغ و افسوس که گول تو را خوردم .

اکنون پند سوم باز گو . گنجشک : تو که عقل نداری و پند اول

و دوم را به همین زودی فراموش کردی ، من به تو چه گویم ؟

مگر نگفتم بر از دست رفته افسوس مخور ، پس چرا حسرت خوردی

و امر محال را باور کردی ؟ من که دو مثقال وزن ندارم

چگونه چهل مثقال گوهر در چینه دان دارم ؟

برچسب: نویسنده: امیر تاريخ: دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:49

صفحه بندی