نمی توان که عشق را به زور در دلی نشاند نمی توان که آه را به شکلی عاشقانه خواند نمیشود که با سراب رفع تـــشنگی نـمود ویا به یک خیال خام، مرغ عشق راپراند... نمی شود که اشک را به چشمخانه حبس کرد ویا سکوت تلخ را چو گل به دیگران فشاند! نمی شود که پنجره به روی عطر یاس ، بست! و یا که نور ماه را، به جعبه ی طلا سراند... نمی شود که هوشیار، خویش را به خواب زد! و بی بهانه تا ابد...نرفته راه، باز ماند! نمی شود که با سکوت ، قصه را تمام کرد! و آه سینه سوز را، به بند قافیه کشاند... .... ولی...تورا که می شود به یک کلام ساده خواست و نام دلکش تو را چو چتر عشق گستراند.... ز مستی نگاه تو هزار شعر تازه ساخت و با دو دست عاشقت هزار مرغ غم رهاند... نوازش تو را چشید و مستِ مستِ مست شد! و مر کب خیال را به دشت آرزو دواند... چه شد؟! که نا صبوری ام ، به یک اشاره ات پرید... "نشد"..."نمی شود"...گذشت و جز تو، "هیچ" جا نماند!